سيد محمد باقر برقعى

272

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باقى شتافت . نظر نهانى به بوسه‌اى كه ربودم ز غنچه‌ى دهنش * گشود خاطرم از پسته شكرشكنش فتاد طوطى طبعم به ياد هندستان * چو رفت صحبت از آن چشم آهوى ختنش خوشا كه در خم چوگان آرزو گيرم * من آن دو گوى بلورين ز چاك پيرهنش اگرچه طعن رقيبان نمىگذارندم * به كام دل بكشم در كنار خويشتنش چو جاى صحبت اغيار نيست محضر دوست * چه غم رقيب كه بر رغم ما رود سخنش به « ديلمقانى » اگر عالمى عدو گردد * خوش است چون نظرى در نهان بود به منش سوختهء عشق زلف بيرون فكنى تا فكنى در دامم * گام واپس بكشى تا به كشى ناكامم روز روشن گره از طرّهء مشكين بگشا * تيره مىگردد از آن زلف سيه ايامم پخته گرديدم از اين كار دغلبازى دهر * سوختن بهتر از آنست كه گوئى خامم لب ساقى به لب و بادهء گلرنگ به كف * گاه اين مىمزم و گاه از آن آشامم قوت جان من از آن لعل لب شيرين است * دانم آخر كه چو فرهاد بود فرجامم « ديلمقانى » دل از آن شكر شيرين بگسل * از شرنگى كه فلك مىفكند در جامم راز سربسته من حريف باده و ميخانه‌ام * معتكف در گوشه‌ى ميخانه‌ام مىخورم ز آن مى كه حافظ مىخورد * تا نپندارى كه من ديوانه‌ام از اشارتهاى صوفى رسته‌ام * از رموز عارفان بيگانه‌ام شادخوارى شيوهء رندان بود * در كنار آن بت رندانه‌ام از كسى پروا ندارم بعد از اين * گر دهد پير مغان پروانه‌ام